از صفر تا بیست | مسیر پر چالش محمدامین عابدی

تصویر محمدامین عابدی ، نسترن تقوایی و امیر رضا جلالی

سلام. من محمدامین عابدی هستم، مدیر آژانس دیجیتال مارکتینگ پلاسینگ، پلتفرم آپلود فایل نیکس فایل و ملی هاست. سال هاست که در فضای دیجیتال مارکتینگ ایران فعالیت می کنم و در این سال ها فراز و نشیب های بسیاری را تجربه کرده ام. از روزهایی که هیچ کس به کسب وکارهای اینترنتی باور نداشت تا روزهایی که تیمی ۳۰ نفره را مدیریت می کردم و دوباره به ۵ نفر رسیدیم و امروز دوباره در مسیر رشد قرار گرفته ایم. اگر دوست داشتی با برندهای من بیشتر آشنا بشوید پیشنهاد میکنم یه سر به صفحه معرفی برندهای محمدامین عابدی بزنید.

تصمیم گرفتم تجربه چندین ساله ام را از زمانی که اولین برندم را راه اندازی کردم، در این مقاله به اشتراک بگذارم. هدفم این است که با خواندن این مسیر، شما بتوانید بدون تکرار اشتباهات من، زودتر به نتیجه برسید و مسیر هموارتری را در پیش بگیرید.

این مقاله حاصل سال ها تلاش، شکست، یادگیری و توکل به خداست. هر کلمه ای که در اینجا می خوانید، حاصل تجربه ای عینی و واقعی است که با پوست و گوشت خود حس کرده ام. امیدوارم برایتان مفید باشد و بتواند چراغ راهی در مسیر پرپیچ وخم کارآفرینی باشد.

فصل اول: شروع در سال ۱۳۹۶ و مخالفت های اطرافیان

در سال ۱۳۹۶ با وجود مخالفت شدید خانواده و اطرافیان که معتقد بودند از اینترنت نمی شود پول درآورد، برند آژانس دیجیتال مارکتینگ پلاسینگ را راه اندازی کردم. با وجود ایمان به آینده دیجیتال، سال اول هیچ سودی نداشتم و تمام درآمد را صرف بهبود زیرساخت ها و کیفیت کردم تا در فضای رقابتی دیده شوم.

تولد یک ایده در ذهن یک جوان جویای نام

سال ۱۳۹۶ بود. من جوانی بودم پر از انگیزه و آرزو. اینترنت در ایران تازه داشت به عنوان یک بستر اقتصادی جدی گرفته می شد، اما هنوز بسیاری از مردم به آن به چشم یک سرگرمی نگاه می کردند. من اما چیز دیگری می دیدم. من آینده ای را تصور می کردم که در آن کسب وکارهای دیجیتال، قلب اقتصاد را تشکیل می دهند.

تصمیم گرفتم برند آژانس دیجیتال مارکتینگ پلاسینگ را راه اندازی کنم. نامی که انتخاب کردم، نشان از نگاه آینده نگرانه ام داشت؛ پلاسینگ به معنای قرارگیری در جایگاه درست. می خواستم برندها را در جایگاه درستشان در فضای دیجیتال قرار دهم. اگر تمایل داشتی در مورد پلاسینگ بیشتر بدونی پیشنهاد میکنم یه سر به مقاله معرفی پلاسینگ بزنید.

دیوار بلند مخالفت ها

وقتی تصمیم گرفتم این برند را راه اندازی کنم و اون بازگو کردم و خبرش را به همه دادم، با واکنش های غیرمنتظره ای از طرف خانواده، دوستان و اطرافیان مواجه شدم. خیلی از بستگان، اطرافیان و دوستانم به من می گفتند:

«این کار اشتباهه! از اینترنت نمی شه پول درآورد!»
«آدم عاقل چنین کاری نمی کنه!»
«بمون همون کار دولتی خودت انجام بده، خیالت راحت باشه!»
«این حرفا مال فیلم هاست، تو دنیای واقعی جواب نمی ده!»

و راستش را بخواهید، در آن سال ها کسب وکارهای اینترنتی واقعاً رونق چندانی نداشتند. هنوز ذهنیت سنتی بر جامعه حاکم بود و خیلی ها به فضای مجازی به چشم یک سرگرمی نگاه می کردند، نه یک بستر اقتصادی. فروشگاه های آنلاین معدود بودند، مردم هنوز به خرید اینترنتی اعتماد نداشتند و زیرساخت های پرداخت و ارسال کالا چندان قوی نبود.

ایمانی که کورکورانه نبود

با وجود همه مخالفت ها، من به مسیرم ایمان داشتم. این ایمان کورکورانه نبود؛ من تحقیقات زیادی کرده بودم، روندهای جهانی را مطالعه کرده بودم و می دانستم که دیر یا زود، این مسیر به جایی می رسد. فقط باید صبور می ماندم و از آزمون های سخت اولیه عبور می کردم.

اولین درس تلخ: سال اول بدون سود

واقعیت تلخی که باید قبول کنم این است که سال اول، هیچ سودی نداشتم. نه تنها سودی نکردم، بلکه از سرمایه شخصی ام هم هزینه کردم. تمام درآمدی که از پروژه ها به دست می آوردم، دوباره خرج سئو سایت ها، بهبود زیرساخت ها، خرید تجهیزات و آموزش می کردم. حتی گاهی مجبور می شدم از جیب خودم هم هزینه کنم تا بتوانم پروژه ای را به سرانجام برسانم. شاید برای خیلی ها این رفتار غیرمنطقی به نظر برسد، اما من یک هدف بزرگ داشتم که نور آن، تاریکی روزهای سخت را کمرنگ می کرد.

آن هدف چیزی نبود جز دیده شدن در فضای رقابتی. می دانستم که اگر امروز سرمایه گذاری نکنم، فردا جایی در این بازار نخواهم داشت. و این سرمایه گذاری، فقط مالی نبود؛ سرمایه گذاری روی دانش، روی تیم، روی کیفیت و روی اعتبار.

فصل دوم: تلاش برای دیده شدن و افزایش کیفیت

اوایل کار کیفیت موشن گرافیک هایمان پایین بود و برندهای بزرگ حتی به ما نگاه نمی کردند، تا جایی که یک بار مسئول یک شرکت بزرگ با بی اعتنایی کامل ما را رد کرد. همین نقطه ضعف، انگیزه ای شد برای تحول کیفیت، هرچند افزایش کیفیت همزمان نیاز به تأمین مالی، جذب نیروی حرفه ای و به روزرسانی تجهیزات داشت که فشار مالی سنگینی را تحمیل می کرد. با وجود شب های بی خوابی و سختی های فراوان، با صبوری و تلاش قدم به قدم پیش رفتم چون می دانستم بدون کیفیت، دوامی در کار نیست.

کیفیت پایین؛ نقطه ضعفی که به نقطه قوت تبدیل شد

اوایل کار، موشن گرافیک هایی که تولید می کردیم، کیفیت چندانی نداشتند. تازه کار بودیم، ابزارها را کامل بلد نبودیم و تجربه کافی نداشتیم. برندهای بزرگ حتی به ما نگاه هم نمی کردند و این موضوع برایم بسیار آزاردهنده بود. یادم می آید یک بار به یک شرکت بزرگ مراجعه کردم تا نمونه کارهایمان را نشان دهم. نگاه سرد مسئول شرکت، مثل یک شمشیر به قلبم نشست. او بدون اینکه حتی یک دقیقه به کارهایمان نگاه کند، گفت: «متاسفیم، ما با شرکت های تازه کار اصلا کار نمی کنیم.»

آن روز خیلی ناراحت شدم، اما دقیقاً همان لحظه بود که فهمیدم اگر می خواهم در این مسیر بمانم، باید متحول شوم. باید کیفیت کارم را به سطحی برسانم که هیچ کس نتواند چشم پوشی کند.

تصمیم برای تحول در کیفیت

دقیقاً همین نقطه ضعف شد که عامل اصلی پیشرفت من بود. تصمیم گرفتم کیفیت کار را بالا ببرم تا بتوانم از برندهای بزرگ پروژه بگیرم. این تصمیم، مسیر زندگی حرفه ای مرا برای همیشه تغییر داد. خب شاید بگید خب ماهم همیشه تصمیم داریم کار با کیفیت کنیم ولی نمیشه اول برای شروع کیفیتی در حد برندی که چند سال کار میکنه داشت.

سه گانه دشوار افزایش کیفیت

برای بالا بردن کیفیت، باید چند کار را همزمان انجام می دادم. این مثل این بود که همزمان چندین توپ را در هوا نگه دارم، خدایی خیلی سخت بود و اگر قدرت ریسک و تحمل بالا ندارید پیشنهاد میکنم اصلا وارد راه اندازی بیزینس شخصی نشوید:

  1. تأمین مالی و پرداخت هزینه های جاری:
    هر ماه باید حقوق کارمندان را پرداخت می کردم، اجاره دفتر را می دادم، هزینه اینترنت و برق و… را تأمین می کردم. این هزینه ها، حتی در روزهایی که پروژه ای در کار نبود، باید پرداخت می شد.
  2. جذب و نگهداشت نیروی حرفه ای:
    برای افزایش کیفیت، به افرادی نیاز داشتم که از من و تیم فعلی مان حرفه ای تر باشند. اما جذب چنین افرادی، هزینه های سنگینی داشت. آنها حقوق بالاتری می خواستند، محیط کاری بهتر و امکانات بیشتر.
  3. به روزرسانی تجهیزات و نرم افزارها:
    دنیای دیجیتال هر روز تغییر می کند. برای اینکه کیفیت مان را حفظ کنیم، باید سخت افزارها را ارتقا می دادیم و نرم افزارهای جدید را تهیه می کردیم. هر کدام از این ها هزینه های قابل توجهی داشت.

عبور از سختی های شرکت

این کار بسیار سخت بود و فشار مالی زیادی را تحمیل می کرد. شب های زیادی بود که تا صبح بیدار می ماندم و فکر می کردم چطور می توانم از این بحران عبور کنم. اما می دانستم اگر کیفیت را بالا نبرم، هیچ وقت در این مسیر دوام نمی آورم. پس تحمل کردم، صبوری کردم و قدم به قدم پیش رفتم.

فصل سوم: استعفا از شغل دولتی و مخالفت خانواده

با وجود داشتن شغلی دولتی با حقوق خوب و امنیت کامل، قلبم آنجا نبود و دریافت حقوق بدون علاقه را برای خودم حلال نمی دانستم، تا اینکه یک روز تصمیم گرفتم از منطقه امن خارج شوم. استعفای من مثل بمب در خانواده صدا کرد و همه با من مخالفت کردند، اما پاسخم این بود که ترجیح می دهم در راه علاقه ام گرسنه بمانم تا در مسیر بی علاقگی سیر باشم. این تصمیم هزینه های سنگینی داشت، از دست دادن درآمد ثابت و بیمه، اما بزرگترین سرمایه گذاری زندگی ام بود.

شغلی که تمام آرزوهای یک جوان بود

در کنار فعالیت در آژانس، به مدت دو سال در یک سازمان دولتی مشغول به کار بودم. این شغل، با مزایای کامل، حقوق خوب و امنیت شغلی بالا، برای هر جوانی رویایی بود. موقعیت خوبی داشتم، هر ماه حقوق ثابتی دریافت می کردم و خیالم از آینده راحت بود و در جایگاه شغلی خوبی قرار داشتم. اما یک مشکل بزرگ وجود داشت: قلبم آنجا نبود. عذاب وجدان داشتم که دارم حقوق دریافت میکنم و دل و قلبم دیگر در آن سازمان نیست و دریافت این پول را حلال نمیدانستم.

هر روز صبح که برای سرکار می رفتم، احساس می کردم بخشی از وجودم در حال خفه شدن است. چهار دیواری اداری، قوانین خشک و دست وپاگیر، فضای بی نشاط و… همه چیز برایم سنگین بود.

روزی که همه چیز تغییر کرد

یک روز، در میان مکث های کاری، به خودم نگاه کردم. دیدم که ۳۰ سال دیگر هم اگر در همین شغل بمانم، دقیقاً همین جا هستم یا میخواهم یک مدیر میانی شوم. هیچ تغییری نمی کند، هیچ رشدی نمی کند و هیچ اثری از خودم به جا نمی گذارم. آن روز تصمیم گرفتم که باید تغییر کنم. باید جسارت به خرج دهم و از منطقه امن خارج شوم.

استعفا؛ تصمیمی که همه را شوکه کرد

بالاخره روزی رسید که استعفا دادم و از آن مرکز خارج شدم. این تصمیم، مثل یک بمب در خانواده و میان دوستانم صدا کرد. خانواده همه با من مخالفت کردند و سوالات تکراری را مطرح می کردند:

«چرا از کارت اومدی بیرون؟!»
«مگه دیوونه شدی؟!»
«با این کارت چیکار می خوای بکنی؟!»
«آبروی ما رو می ریزی!»
«پشیمون می شی، به حرف ما گوش کن!»

پاسخ صریح به همه مخالفان

من اما فقط یک پاسخ داشتم و بارها و بارها آن را تکرار کردم: «دوست دارم برم دنبال علاقه ام. نمی خوام در یک چارچوب باشم. ترجیح می دم در راهی که عاشقش هستم، گرسنه بمانم تا در راهی که به آن بی علاقه ام، سیر باشم.» این تصمیم، شاید از بیرون احمقانه به نظر می رسید، اما من می دانستم که اگر در آن قالب باقی بمانم، هیچ وقت به آنچه شایسته اش هستم، نمی رسم. من برای ساختن آمدهام، نه برای مصرف کردن.

هزینه های بزرگ یک تصمیم بزرگ

استعفا فقط یک تصمیم شغلی نبود؛ یک تحول اساسی در زندگی ام ایجاد کرد. من دیگر منبع درآمد ثابتی نداشتم، بیمه و مزایایم از بین رفت و مجبور شدم همه چیز را روی یک کارت قرمز بگذارم. اما این ریسک، بزرگترین سرمایه گذاری زندگی ام بود. از جیب هزینه کن، تفریح و مزایا دیگه برای همیشه تمام شده بود.

فصل چهارم: راه اندازی اولین دفتر در سال ۱۴۰۱

در سال ۱۴۰۱ اولین دفتر رسمی خود را در یک محله معمولی و با هزینه کم در کرج راه اندازی کردم تا بودجه را صرف کیفیت کار و جذب نیرو کنم، هرچند ظاهر ساده دفتر با نام «آژانس دیجیتال مارکتینگ» همخوانی نداشت و برخی مصاحبه شوندگان ناامید می شدند. اما این سادگی را یک فیلتر طبیعی می دانستم که افراد ظاهرطلب و سطحی را حذف می کرد و فقط کسانی که واقعاً به کار علاقه داشتند، با ما می ماندند. روزهای اولیه با چیدن میزها و ایجاد فضای صمیمی، حس خانواده بودن را در تیم تقویت کرد و من حتی شرکت را موکت کردم تا محیطی راحت تر برای کار ایجاد شود.

از خانه تا دفتر؛ قدمی بزرگ در مسیر حرفه ای

سال ۱۴۰۱، نقطه عطف دیگری در زندگی حرفه ای من بود. تا آن زمان، کارها را از خانه یا به صورت دورکار انجام می دادیم. اما برای رشد بیشتر، به یک فضای فیزیکی نیاز داشتم. جایی که تیم دور هم جمع شوند، ایده ها را به اشتراک بگذارند و هم افزایی ایجاد کنند. دقیقا در سال 1401 اولین دفتر رسمی راه اندازی شد.

انتخاب دفتر؛ یک تصمیم حساب شده

اولین دفتر خودم را در شهر کرج راه اندازی کردم. یک دفتر بسیار کوچک در یک محله متوسط و رو به پایین. این انتخاب عمدی بود؛ نمی خواستم هزینه زیادی صرف اجاره دفتر کنم. ترجیح می دادم بودجه را صرف کیفیت کار و جذب نیروهای خوب کنم. محله ای که دفتر را انتخاب کردم، نه لوکس بود و نه در مرکز شهر قرار داشت. یک محله معمولی که دسترسی به آن سخت نبود و هزینه اجاره اش معقول بود. شاید از بیرون جذاب نبود، اما برنامه من چیزی دیگر بود.

شکاف بین انتظار و واقعیت

اسم ما «آژانس دیجیتال مارکتینگ» بود؛ اسمی که تداعی کننده یک دفتر مدرن و شیک بود. وقتی افراد برای مصاحبه می آمدند، انتظار یک فضای شیک و مدرن را داشتند. اما محیط و ساختمان، دل خیلی ها را می زد. برخی از مصاحبه شوندگان، وقتی وارد دفتر می شدند، با ناامیدی نگاه می کردند و می گفتند: «آخه آژانس دیجیتال مارکتینگ این شکلیه؟!» و من بعضی وقت ها از کوره در میرفتم و جواب میدادم ولی بعدش میدونستم اشتباه کردم و باید راهم ادامه بدم.

فرصتی که در دل سادگی پنهان بود

اما من به این موضوع به عنوان یک نقطه ضعف نگاه نمی کردم. این یک فیلتر طبیعی بود. افراد سطحی و ظاهرطلب، خودشان از مسیر خارج می شدند. فقط کسانی که واقعاً به کار علاقه داشتند و تشنه یادگیری بودند، با وجود ظاهر ساده دفتر، با ما می ماندند. این را به عنوان یک نکته مثبت دیدم. محیط ساده، تیمی متعهد و جدی به من داد. افرادی که برای ساختن آمده بودند، نه برای مصرف کردن امکانات.

روزهای اولیه در دفتر جدید

روزهای اولیه در دفتر جدید، پر از هیجان و تلاش بود. من و چند نفر از اعضای تیم، با هم اتاق کوچک را چیدیم، میزها را کنار هم گذاشتیم و شروع کردیم به کار. فضای صمیمی و کوچک، باعث شد ارتباطات نزدیک تر شود و همه احساس کنند بخشی از یک خانواده بزرگ هستند. من شرکت را موکت کردم که افراد احساس بهتری و راحت تری داشته باشند ولی برای خیلی ها عجیب بود و الانم دفتر بزرگ من کاملا موکت هست و افراد بدون کفش کار میکنند.

فصل پنجم: سال های شکوفایی و ایده ی کارآموزی

برای رقابت با برندهای بزرگ، تصمیم به جذب نیروهای متخصص تر گرفتم و در دوره شکوفایی اقتصادی کشور، پروژه های تبلیغاتی و موشن گرافیک رونق گرفت و ما با تلاش شبانه روزی توانستیم کیفیت کار را به سطح بالایی برسانیم. در این میان، یک عضو متخصص تیم ایده ی استفاده از کارآموزان باانگیزه و مستعد را مطرح کرد که هم استعدادهای جدید کشف شوند و هم هزینه های جذب نیروی حرفه ای کاهش یابد. این ایده، تحول عظیمی در آژانس ایجاد کرد و مسیر رشد ما را متحول ساخت.

عطش برای رشد و توسعه

در همان سال ها، تصمیم گرفتم با هر زحمتی شده، یک فرد متخصص تر را استخدام کنم. این تصمیم، نقطه عطفی در کیفیت کار ما شد. متوجه شده بودم که برای رقابت با برندهای بزرگ، باید از نیروهای حرفه ای استفاده کنم. این کار سختی بود؛ چون باید از یک طرف هزینه های سنگین را تقبل می کردم و از طرف دیگر، فضای رقابتی را حفظ می کردم. اما مصمم بودم که این مسیر را ادامه دهم.

فضای اقتصادی متفاوت

در آن دوره، شرایط اقتصادی کشور متفاوت بود. حوادثی مانند حادثه مهسا امینی در دوره ریاست جمهوری شهید آیت الله رئیسی رخ داد. باید به جرات بگویم که آن دوره، یکی از بهترین سال های شکوفایی اقتصادی در ایران بود. کسب وکارها رونق گرفته بودند و برای ثبت سفارش ویدیوهای تبلیغاتی و موشن گرافیک ها، هر جور شده بود اقدام می کردند. رقابت در بازار شدید شده بود و هر برندی می خواست با تولید محتوای باکیفیت، سهم بیشتری از بازار داشته باشد.

تلاش شبانه روزی برای کیفیت

ما هم تمام تلاشمان را شبانه روزی به کار می گرفتیم تا کیفیت کار را بالا ببریم. دیگر مثل سال های اول نبودیم که کارهای سطحی تحویل دهیم. هر پروژه ای که به دستمان می رسید، با تمام وجود به آن می پرداختیم تا بهترین نتیجه را بگیریم. این دوران، دوران طلایی رشد ما بود. پروژه ها یکی پس از دیگری می آمدند و تیم ما با اشتیاق و انگیزه بالا کار می کرد. فشار کاری بالا بود، اما همه از اینکه در مسیر درستی قرار دارند، خوشحال بودند.

تولد ایده ی کارآموزی

در این میان، یک فرد متخصص که به تیم ما ملحق شده بود، ایده ای به من داد: «از کارآموز استفاده کنیم. افرادی که مستعد هستند و انگیزه بالایی دارند را جذب کنیم و به آنها حداقلی پرداخت کنیم تا انگیزه داشته باشند. این کار باعث می شود استعدادهای جدید کشف شوند و هزینه های جذب نیروی حرفه ای کاهش یابد.» این ایده، تحول عظیمی در آژانس ما ایجاد کرد. من تا آن روز به این فکر نکرده بودم که می توان از افراد تازه کار اما باانگیزه استفاده کرد و آنها را پرورش داد.

امیررضا جلالی؛ مدیر خلاق و دقیق بخش گرافیک

اولین کارآموز: امیررضا جلالی

اولین کارآموز من، امیررضا جلالی بود. پسری جوان، با انگیزه ای وصف ناپذیر و چشمانی پر از اشتیاق. او هیچ چیز بلد نبود، اما می خواست یاد بگیرد. از صبح تا شب تمرین می کرد، اشتباه می کرد، دوباره تمرین می کرد و هر روز بهتر از روز قبل می شد.

امروز، این فرد، مدیر بخش گرافیک آژانس دیجیتال مارکتینگ پلاسینگ است با بیش از ۳۰ پرسنل تحت مدیریتش. او دیگر آن پسری نیست که هیچ چیز نمی دانست؛ او یک مدیر کاربلد و متخصص است که تیم بزرگی را رهبری می کند. این موفقیت، نشان داد که استعداد و انگیزه، مهم تر از مدرک و سابقه است. خیلی ها با مدرک های بالا آمدند و رفتند، اما امیررضا با انگیزه اش، ماند و ساخت.

نسترن تقوایی مدیریت داخلی و فروش پلاسینگ ، نیکس فایل

دومین نفر: نسترن تقوایی

بعد از او، خانم نسترن تقوایی به ما پیوست. او واقعاً یار و رفیق من بود و در همه شرایط با من کنار آمد. حتی ماه هایی بود که نمی توانستم حقوقش را پرداخت کنم، اما او وفادار ماند و پای کار ایستاد.

یادم می آید یک ماه به خصوص سخت، به او گفتم: «نسترن جان، این ماه نمی تونم حقوقت رو بدم.» او بدون هیچ مکثی گفت: «اشکالی نداره، من به خاطر پول اینجا نیستم. به کارم ایمان دارم و به شما اعتماد دارم.» امروز نسترن تقوایی، مدیر بخش فروش و مدیر داخلی شرکت است. او نه فقط یک مدیر، بلکه یک همراه و مشاور برای من است. رفاقت ما فراتر از یک رابطه کاری است؛ ما سال ها سختی را با هم پشت سر گذاشته ایم.

فصل ششم: جهش و انتقال به دفتر جدید (۱۴۰۲)

سال ۱۴۰۲ با رشد چشمگیر پروژه ها، دفتر کوچک کرج پاسخگوی نیاز نبود و به یک دفتر بزرگ تر، شیک تر و حرفه ای تر در منطقه بهتر نقل مکان کردیم که تاثیر مثبتی روی روحیه تیم و اعتماد مشتریان داشت. با افزایش حجم کار، بچه ها تا دیروقت و گاهی تا ۲-۳ بامداد در شرکت حضور داشتند و فشار کاری بالا بود اما همه از مسیر درست راضی بودند. در این میان استخدام های گسترده ای شروع کردیم اما اینجا بود که یک اشتباه بزرگ مرتکب شدیم که می توانست تمام زحمات را بر باد دهد و درس بزرگی برای خوانندگان این مقاله است.

رشد چشمگیر و نیاز به فضای بیشتر

سال ۱۴۰۲، آژانس دیجیتال مارکتینگ پلاسینگ رشد قابل توجهی داشت. پروژه ها آنقدر زیاد شده بودند که دفتر کوچک محله پایین شهر کرج، دیگر پاسخگوی نیاز ما نبود. تیم بزرگتر شده بود و فضای کم، باعث کاهش بهره وری می شد. خیلی خوشحال بودیم داریم به یک دفتر بزرگ میریم و مطمئن بودیم داریم به اهداف خودمون نزدیک میشیم.

نقل مکان به دفتر جذاب و شیک

تصمیم گرفتیم به یک دفتر بزرگ تر و جذاب تر نقل مکان کنیم. این بار، محیطی را انتخاب کردیم که نه تنها از نظر فضای فیزیکی مناسب باشد، بلکه از نظر طراحی و دکوراسیون نیز حرفه ای به نظر برسد. دفتر جدید در منطقه بهتری قرار داشت، فضای باز و روشن داشت و امکانات مناسبی برای تیم فراهم می کرد. این تغییر، تاثیر زیادی روی روحیه تیم و همچنین روی مشتریان داشت. وقتی مشتریان به دفتر جدید می آمدند، اعتماد بیشتری به ما پیدا می کردند.

افزایش حجم پروژه ها و فشار کاری

با انتقال به دفتر جدید، حجم پروژه ها نیز افزایش یافت. بچه ها تا دیروقت در شرکت حضور داشتند تا پروژه ها را به موقع برسانند. گاهی شب ها تا ۲-۳ بامداد در دفتر بودیم و کار می کردیم. این فشار کاری، گرچه سخت بود، اما نشان می داد که در مسیر درستی قرار داریم. رونق کسب وکار، به همه انرژی می داد و خستگی را از تن بیرون می کرد.

شروع استخدام های گسترده

با افزایش پروژه ها، استخدام های گسترده ای انجام دادیم. به دنبال افراد بااستعداد و متعهد بودیم تا به تیم اضافه شوند. اما اینجا بود که یک اشتباه بزرگ مرتکب شدیم که می توانست تمام زحماتمان را بر باد دهد. این قسمت می تواند یک درس بزرگ برای شما باشد که دارید این مقاله را میخوانید تا مشابه اشتباه منو مرتکب نشوید.

فصل هفتم: اشتباه بزرگ در جذب نیرو و ضربه به بیزینس

در فرآیند استخدام هیچ معیار اخلاقی و شخصیتی نداشتیم و فقط به مهارت فنی بسنده کردیم که باعث شد افراد بی اخلاق و غیرمسئول وارد تیم شوند و با رفتارهایی مثل بی احترامی به مشتریان، حاشیه سازی و عدم وفاداری، ضربه سنگینی به بیزینس وارد کنند. مجبور شدیم تعدادی را اخراج کنیم که پروژه ها را به هم ریخت و فشار کاری روی تیم باقی مانده دوچندان شد، اما در این بحران امیررضا جلالی و نسترن تقوایی با وفاداری و مدیریت خود، شرکت را نجات دادند. این تجربه تلخ به من فهماند که جذب نیرو یک فرآیند دقیق و حساب شده است و مهارت فنی به تنهایی کافی نیست.

شتابزدگی در جذب نیرو

متأسفانه در فرآیند استخدام، هیچ معیار مشخص و مدونی نداشتیم. فقط می گفتیم: «اگر کار رو بلد باشی، بیا استخدام شو.» این رویکرد ساده لوحانه، فاجعه بار بود. ما به مهارت فنی بسنده کردیم و از بررسی ابعاد دیگر شخصیتی و اخلاقی غافل شدیم. افرادی وارد تیم شدند که هیچ گونه اخلاقیات حرفه ای نداشتند و با رفتارهای ناشایست خود، به بیزینس ما ضربه زدند.

مشکلاتی که گریبان گیر شد

این افراد جدید، مشکلات متعددی ایجاد کردند:

  • بی احترامی به مشتریان: برخی از آنها با مشتریان با بی احترامی رفتار می کردند.
  • عدم مسئولیت پذیری: بعضی ها پروژه ها را نیمه کاره رها می کردند و مسئولیت اشتباهاتشان را نمی پذیرفتند.
  • حاشیه سازی: فضای کاری را متشنج می کردند و بین اعضای تیم اختلاف می انداختند.
  • عدم وفاداری: به محض اینکه پیشنهاد بهتری از رقیب می گرفتند، بدون اطلاع ما، شرکت را ترک می کردند.

بحران و اخراج های ناگهانی

مجبور شدیم تعدادی از آنها را اخراج کنیم. این کار، هرچند ضروری بود، اما ضربه دیگری به بیزینس ما وارد کرد. پروژه ها به هم ریخت، برنامه ها مختل شد و فشار کاری روی اعضای باقی مانده دوچندان شد. این دوران، یکی از تلخ ترین دوره های کاری من بود. شب ها با اضطراب از خواب بیدار می شدم و فکر می کردم چطور می توانم این بحران را مدیریت کنم.

نقش کلیدی تیم وفادار

در این بحران، دو نفر بودند که ستون های شرکت را حفظ کردند: امیررضا جلالی مثل یک ارتش بزرگ به کمک من آمد. او با انرژی و انگیزه اش، تیم گرافیک را دوباره سازمان دهی کرد و پروژه های معوق را به سرانجام رساند. نسترن تقوایی نیز پروژه ها را مدیریت کرد تا به موقع و با کیفیت به دست مشتریان برسد. او با مهارت های ارتباطی و مدیریتی اش، مانع از نارضایتی مشتریان شد و اعتماد آنها را حفظ کرد. این دو نفر، به من ثابت کردند که وفاداری و تعهد، از هر مهارت فنی باارزش تر است.

هزینه های سنگین برای جبران

برای جبران کمبود نیرو، مجبور شدیم با افرادی به صورت دورکار همکاری کنیم. این کار هزینه های بالایی داشت، اما چاره ای نبود. حتی مجبور بودیم از جیب خودمان هزینه کنیم تا پروژه ها با کیفیت تحویل داده شوند. این تجربه، هرچند تلخ بود، اما درس بزرگی به من داد. فهمیدم که جذب نیرو، یک فرآیند دقیق و حساب شده است، نه یک کار ساده و شتاب زده.

فصل هشتم: ایجاد فیلتر استخدام و مرام نامه اخلاقی

پس از تجربه تلخ گذشته، سیستم استخدام را متحول کردیم و فیلترهای چندلایه شامل قراردادهای آزمایشی، تدوین مرام نامه اخلاقی جامع، ارائه آن در جلسه مصاحبه و دوره آزمایشی ۱ تا ۳ ماهه ایجاد کردیم تا افراد ناصالح پیش از ورود شناسایی شوند. واکنش افراد به مرام نامه، شخصیت واقعی آنها را نشان می داد و با هر فرد نامناسب سریعاً خداحافظی می کردیم چون نگه داشتن آنها هزینه اش از استخدام مجدد بیشتر بود. این سیستم جدید باعث انسجام تیم، بهبود جو کاری و کاهش شدید نرخ ریزش نیرو شد و ثابت کرد که با نوشتن قراردادهای سخت نمی توان افراد را کنترل کرد.

جراحی بزرگ در فرآیند جذب نیرو

این تجربه تلخ، معیاری شد برای ما که حتماً برای استخدام افراد، یک فیلتر مشخص و چندلایه ایجاد کنیم. دیگر نمی خواستم اشتباهات گذشته تکرار شوند. باید سیستمی طراحی می کردم که افراد ناصالح را پیش از ورود به تیم، شناسایی و حذف کند.

راه کارهای جدید و مؤثر

  1. تغییر در نوع قراردادها:
    قراردادهای موقت و آزمایشی را جایگزین قراردادهای بلندمدت کردیم. به این ترتیب، در دوره آزمایشی می توانستیم افراد را ارزیابی کنیم و در صورت عدم تطابق، بدون دردسر از آنها جدا شویم.
  2. تدوین مرام نامه اخلاقی سازمان:
    یک سند مدون و جامع نوشتم که شامل ارزش ها، اصول اخلاقی، انتظارات رفتاری و تعهدات متقابل بود. این مرام نامه، نه فقط یک سند تشریفاتی، بلکه یک میثاق نامه واقعی بود.
  3. ارائه مرام نامه در جلسه مصاحبه:
    در جلسه مصاحبه، مرام نامه را به فرد مصاحبه شونده ارائه می دادیم و از او می خواستیم که نظرش را بگوید. واکنش افراد به این مرام نامه، خیلی چیزها را درباره آنها نشان می داد. افرادی که با بی تفاوتی یا تمسخر به آن نگاه می کردند، همان هایی بودند که بعداً مشکل ساز می شدند.
  4. دوره ی آزمایشی قبل از قرارداد:
    خیلی ها شفاهاً قبول می کردند که مرام نامه را رعایت کنند، اما در عمل مشخص می شد که به درد ما نمی خورند. به جای اینکه بلافاصله قرارداد بنویسیم، یک دوره آزمایشی ۱ تا ۳ ماهه برایشان در نظر می گرفتیم. در این دوره، رفتار واقعی آنها را می دیدیم و تصمیم نهایی را می گرفتیم.
  5. خداحافظی سریع با افراد نامناسب:
    وقتی متوجه می شدیم فردی به درد ما نمی خورد، بلافاصله و بدون معطلی با او خداحافظی می کردیم. یاد گرفته بودیم که نگه داشتن افراد نامناسب، هزینه اش از استخدام مجدد خیلی بیشتر است.

ثمرات سیستم جدید

این سیستم جدید، نتایج فوق العاده ای داشت. تیم ما منسجم تر شد، جو کاری مثبت تر شد و نرخ ریزش نیرو به شدت کاهش یافت. افرادی که وارد تیم می شدند، واقعاً با ارزش های ما همخوانی داشتند و به رشد مجموعه کمک می کردند. واقعا این موضوع را جدی بگیری و فکر نکنید با نوشتن قرارداد و بندهای سخت میتونید افراد را کنترل کنید، اصلا این شدنی نیست.

فصل نهم: طوفان های اقتصادی و سیاسی

پس از دوران رشد، موجی از بحران های پشت سر هم شامل شهادت آیت الله رئیسی و تغییر دولت، جنگ تحمیلی ۱۲ روزه، اغتشاشات دی ماه و قطعی سه هفته ای اینترنت، جنگ رمضان و شهادت رهبر عزیز، و در نهایت رکود اقتصادی شدید در سال های ۱۴۰۴ و ۱۴۰۵، کسب وکار ما را به شدت تحت تأثیر قرار داد. پروژه ها به شدت کاهش یافت، بسیاری از مشتریان فعالیت خود را متوقف کردند و تنها راه ارتباطی ما با مشتریان یعنی اینترنت با مشکلات جدی مواجه شد. این بحران ها آنقدر سنگین بودند که بزرگترین کسب وکارهای ایران را مجبور به تعطیلی کردند.

تصویر شهید رئیسی رئیس جموهور شهید ایران و اقتصاد شکوفا در کسب و کارهای آنلاین و روایت محمدامین عابدی مدیر دیجیتال مارکتینگ در زمان ریاست آیت الله رئیسی

آرامش قبل از طوفان

پس از آن دوران نسبتاً آرام و رشد، موجی از بحران های سیاسی و اقتصادی شروع شد که کسب وکار ما را به شدت تحت تأثیر قرار داد. این بحران ها، آنقدر پشت سر هم آمدند که نفس کشیدن را برای ما سخت کردند. سختی که بزرگترین کسب و کارها را در ایران مجبور به تعطیلی کرد.

شهید شدن آیت الله رئیسی و تغییر دولت

ناگهان و در یک حادثه تلخ، آیت الله رئیسی در سانحه سقوط هلیکوپتر شهید شدند. این اتفاق، شوک بزرگی به کشور وارد کرد. دولت جدیدی با ریاست جمهوری آقای پزشکیان روی کار آمد که سیاست های اقتصادی متفاوتی داشت. متأسفانه پس از آن، اقتصاد کشور دگرگون شد و پروژه های ما به شدت کاهش پیدا کرد. بسیاری از کسب وکارهایی که مشتری ما بودند، یا فعالیتشان را متوقف کردند یا بودجه تبلیغاتشان را به شدت کاهش دادند.

جنگ تحمیلی ۱۲ روزه

در بحبوحه این تغییرات، یک جنگ تحمیلی ۱۲ روزه به ایران تحمیل شد. این جنگ، علاوه بر تبعات انسانی و اجتماعی وحشتناکش، ضربه ی سنگینی به اقتصاد کشور وارد کرد. کسب وکارها در حالت تعلیق قرار گرفتند و همه چیز متوقف شد. ما هم مانند بسیاری دیگر، پروژه هایمان را از دست دادیم و مجبور شدیم هزینه هایمان را به حداقل برسانیم. روزهای بسیار سختی بود که نمی دانستیم آینده چه خواهد شد.

اغتشاشات دی ماه و قطعی اینترنت

در دی ماه، اغتشاشاتی در کشور رخ داد که منجر به قطعی گسترده و طولانی مدت اینترنت شد. اینترنت به مدت سه هفته قطع بود و این برای ما که یک کسب وکار کاملاً آنلاین بودیم، فاجعه بار بود. در این سه هفته، نه مشتری جدیدی داشتیم و نه حتی می توانستیم با مشتریان قبلی ارتباط برقرار کنیم. پروژه هایی که در دست انجام بود، متوقف شد و برخی مشتریان به دلیل تاخیر، از همکاری با ما منصرف شدند.

جنگ رمضان و شهادت رهبر عزیز

در ۹ اسفند، دوباره جنگ تحمیلی دیگری به نام «جنگ رمضان» تحمیل شد و در این حادثه تلخ، رهبر عزیز جمهوری اسلامی ایران به شهادت رسید. این اتفاق، کشور را در سوگ و التهاب فرو برد. جامعه در شرایط بسیار ملتهبی قرار گرفت و همه چیز تحت تاثیر این رویداد بزرگ قرار گرفت. ما هم مانند همه ایرانیان، در غم از دست دادن رهبرمان سوگوار بودیم و هم نگران آینده کسب وکارمان.

شهادت رهبر ایران در 9 اسفند و قطعی اینترنت و روایت محمدامین از روزهای جنگ رمضان برای کسب و کارهای آنلاین

افول اقتصادی در سال های ۱۴۰۴ و ۱۴۰۵

در سال های ۱۴۰۴ و ۱۴۰۵، در دوره آقای پزشکیان، ضربات زیادی به کسب وکارهای آنلاین وارد شد. رکود اقتصادی شدیدی حاکم شد، هزینه ها افزایش یافت و قدرت خرید مردم کاهش پیدا کرد. تمام مشتریان ما از موتورهای جستجوگر گوگل ما را پیدا می کردند. ما مغازه ای نداشتیم که مردم از جلوی آن عبور کنند و ما را ببینند. تنها راه ارتباطی ما با مشتریان، اینترنت بود و وقتی اینترنت با مشکلاتی مواجه می شد، کل بیزینس ما متوقف می شد.

فصل دهم: ناامیدی و تصمیم برای تعطیلی

در روزهای تاریک با قطعی اینترنت، کاهش پروژه ها و فشار هزینه ها، آنقدر ناامید شدم که به تیم گفتم اگر اینترنت تا پایان اسفند قطع باشد، شرکت را برای همیشه جمع می کنم و شب تصمیم گیری با وجود محاسبات منفی، استخاره گرفتم. استخاره بد درآمد و جمله ای در آن گفت «چیزی در آینده وجود دارد که به آن فکر نمی کردید» که مرا به این کشف بزرگ رساند که خدا را از معادلاتم حذف کرده ام. همان شب با توکل به خدا تصمیم گرفتم شرکت را جمع نکنم و با صبر منتظر وصل شدن اینترنت بمانم و نسترن تقوایی بود که به من امید می داد.

روزهای تاریک

در این روزهای تاریک، من به شدت ناامید شده بودم. هر روز که از خواب بیدار می شدم، با موج جدیدی از اخبار بد مواجه می شدم. قطعی اینترنت، کاهش پروژه ها، نارضایتی مشتریان، فشار هزینه ها و…

انگار همه چیز دست به دست هم داده بود تا ما را از پا درآورد. من دیگر انرژی سابق را نداشتم و حتی فکر ادامه دادن هم برایم سخت شده بود.

مرز ناامیدی

راستش را بخواهید، من به بچه ها گفتم: «اگر این قطعی اینترنت تا انتهای اسفند ادامه داشته باشد، شرکت را برای همیشه جمع می کنم.» این جمله، از ته دل بود. دیگر توانایی ادامه دادن را نداشتم. نه انرژی مالی داشتم، نه روحی. همه چیز داشت تمام می شد. و به آن زمان رسیدیم. پایان اسفند ماه و عید نوروز فرا رسید و اینترنت همچنان قطع بود. من باید تصمیم نهایی را می گرفتم.

شب تصمیم

شبی که باید تصمیم می گرفتم، یکی از سخت ترین شب های زندگی ام بود. با خودم خلوت کردم و دو دوتا چهارتا کردم. همه چیز را روی کاغذ آوردم، درآمدها را با هزینه ها مقایسه کردم، آینده را پیش بینی کردم و هر چه حساب کردم، نتیجه منفی بود.

در آن شب تاریک، وقتی همه چیز به بن بست رسیده بود، تصمیم گرفتم استخاره بگیرم. این کار را شاید بارها در زندگی ام انجام داده بودم، اما این بار شرایط فرق می کرد. این بار تصمیم گیری، سرنوشت یک شرکت، چندین خانواده و سال ها تلاش را تعیین می کرد.

استخاره ای که همه معادلات را تغییر داد

قرآن را گشودم و استخاره گرفتم. خوشبختانه استخاره بد درآمد و به من گفت که نباید تسلیم شوم. چیزی در پاسخ استخاره بود که مرا به فکر فرو برد. یک جمله خاص در آن وجود داشت که می گفت: چیزی در آینده وجود دارد که شما حتی به آن فکر نمی کردید. این جمله، مثل یک تیر در قلبم نشست. من هر چه حساب کرده بودم، همه متغیرهای مادی و منطقی را در نظر گرفته بودم. اما یک متغیر را فراموش کرده بودم. متغیری که بزرگ تر از همه چیز بود. حدس میزنی چی باشه؟

کشف بزرگ

متوجه شدم که خدا را از معادلاتم حذف کرده بودم. هر جور حساب می کردم، خدا را در نظر نمی گرفتم. همه چیز را بر اساس آمار و ارقام و پیش بینی های منطقی محاسبه می کردم، اما توکل به خدا را فراموش کرده بودم. آن شب، تصمیم گرفتم که شرکت را جمع نکنم. با تمام سختی ها، با تمام مشکلات، با تمام ناامیدی ها، تصمیم گرفتم که بمانم و صبر کنم. گفتم منتظر وصل شدن اینترنت می مانم و دوباره پرقدرت شروع می کنم. نسترن تقوائی بود که من امید می داد.

فصل یازدهم: درس بزرگ زندگی

بزرگترین درسی که از این مسیر گرفتم این است که همیشه خدا را در معادلات خود قرار دهید، چون ممکن است محاسبات مادی و منطقی همه چیز را منفی نشان دهند اما با توکل به خدا، همه چیز تغییر می کند. بعد از استخاره و توکل به خدا، احساس کردم دیگر تنها نیستم و نیروی بزرگتری مرا حمایت می کند، به طوری که دیگر از آینده نمی ترسیدم و شب ها با اضطراب بیدار نمی شدم. با صبر منتظر وصل شدن اینترنت ماندم و وقتی وصل شد، با قدرتی بیشتر و امیدی بزرگ تر به کار برگشتیم و تصمیم هایم را با توکل به خدا می گرفتم که نتیجه اش شگفت انگیز بود.

خدا در معادلات

این تجربه، بزرگترین درس زندگی ام را به من داد. فهمیدم که: همیشه خدا رو در معادلات خودتون قرار بدید. شاید وقتی روی کاغذ حساب می کنید، همه چیز منفی به نظر برسد. شاید آمار و ارقام بگویند که راهی نیست. شاید همه اطرافیان شما را به عقب نشینی تشویق کنند. اما وقتی خدا را وارد معادلات می کنید، همه چیز تغییر می کند.

قدرت توکل

بعد از استخاره، من به خدا توکل کردم و امیدوار شدم. حس کردم که دیگر تنها نیستم. یک نیروی بزرگتر از من و مشکلاتم، مرا حمایت می کند. این حس، به من انرژی داد تا ادامه دهم. دیگر از آینده نمی ترسیدم. دیگر شب ها با اضطراب از خواب بیدار نمی شدم. می دانستم که هر چه پیش آید، خدا با من است و من را تنها نمی گذارد.

صبری که به ثمر نشست

من صبر کردم تا اینترنت وصل شود. روزها و هفته ها گذشت و سرانجام اینترنت وصل شد. ما دوباره به کار برگشتیم، با قدرتی بیشتر و امیدی بزرگ تر. این بار، تصمیم هایم را با توکل به خدا می گرفتم. قبل از هر تصمیم بزرگی، از خدا کمک می خواستم و سپس اقدام می کردم. نتیجه، شگفت انگیز بود.

فصل دوازدهم: بازسازی و شروع دوباره

از ۳۰ پرسنل به ۵ نفر رسیدیم که یکی از تلخ ترین بخش های مسیر بود و مجبور شدم با اعضای وفادار تیم که سال ها با هم کار کرده بودیم خداحافظی کنم، اما برای بقای مجموعه باید هزینه ها را به حداقل می رساندم. با وجود این کاهش سنگین هرگز ناامید نشدم چون تجربه گذشته به من نشان داده بود روزهای سخت هم می گذرند و یقین داشتم باز هم می توانم رشد کنم. در مرداد ۱۴۰۵ با معیارهای دقیق تر شامل فیلتر اخلاقی، دوره آزمایشی و اهمیت به تعهد و وفاداری، شروع به استخدام دوباره کردیم و حتی همراهان قدیمی را دعوت کردیم که با انرژی بیشتری بازگشتند.

از ۳۰ تا ۵؛ کاهش تلخ

ما از تعداد ۳۰ پرسنل به ۵ پرسنل رسیدیم. این کاهش، یکی از تلخ ترین بخش های این مسیر بود. مجبور بودم با برخی از اعضای تیم که سال ها با من کار کرده بودند و به آنها وابسته شده بودم، خداحافظی کنم. هر کدام از این خداحافظی ها، یک ضربه به قلبم بود. اما می دانستم که برای بقای مجموعه، باید این کار را انجام دهم. باید هزینه ها را به حداقل می رساندم تا بتوانم از طوفان عبور کنم.

ناامیدی؟ نه، هرگز!

با وجود این کاهش سنگین، هرگز ناامید نشدم. تجربه گذشته به من نشان داده بود که این روزهای سخت نیز می گذرند. مثل سال اول که هیچ سودی نداشتم و صبر کردم، این بار هم صبر می کنم. توی قلبم یقین داشتم که باز هم می توانم رشد کنم. این ایمان، نه بر اساس خوش بینی سطحی، بلکه بر اساس تجربه ای بود که از خدا و توکل به او کسب کرده بودم.

استخدام دوباره در مرداد ۱۴۰۵

در مرداد ۱۴۰۵، شروع به استخدام افراد جدید کردیم. این بار، با معیارهای دقیق تری که پس از تجربه های تلخ گذشته طراحی کرده بودیم.

  • فیلتر اخلاقی: هر کسی باید مرام نامه اخلاقی ما را می پذیرفت.
  • دوره آزمایشی: قبل از قرارداد، یک دوره آزمایشی برای ارزیابی واقعی.
  • تعهد و وفاداری: به اندازه مهارت فنی، به تعهد و وفاداری اهمیت می دادیم.

بازگشت همراهان قدیمی

حتی افرادی که قبلاً با ما کار می کردند را مجدداً دعوت کردیم. آنها هم خیلی خوشحال بودند که دوباره به ما می پیوندند. برخی از آنها، در دوران سخت، از ما جدا شده بودند و حالا با انرژی بیشتری برمی گشتند. همچنین افرادی که از ما جدا شده بودند، برخی کسب وکار جدید راه اندازی کرده بودند و برخی کلاً از حوزه خارج شده بودند. اما جو جدیدی که در مجموعه حاکم شده بود، همه را به بازگشت ترغیب می کرد.

فصل سیزدهم: جمع بندی و پیام نهایی

این مسیر از سال ۱۳۹۶ تا ۱۴۰۵ پر از فرازونشیب بود، از یک ایده و اتاق کوچک تا ۳۰ نیروی متخصص و سپس افت به ۵ نفر و شروع دوباره، که دیدن نابودی کسب وکار در چند ماه بسیار سخت بود. درس های کلیدی شامل گوش دادن به مخالفان اما تصمیم گیری نهایی خودتان، اولویت اخلاق بر مهارت در جذب نیرو، قدرشناسی از تیم وفادار در بحران ها، داشتن پلن B، درس گرفتن از شکست ها و مهم تر از همه قرار دادن خدا در معادلات است. شعار همیشگی من «هیچ کاری نشدنی نیست» و به تازه کاران توصیه می کنم ابتدا روی رشد فردی کار کنند و اگر تحمل ریسک و استرس را ندارند، وارد کسب وکار نشوند.

مروری بر مسیر پرفرازونشیب

این مسیر، از سال ۱۳۹۶ تا ۱۴۰۵، پر از فراز و نشیب بود. شروع از یک ایده و یک اتاق کوچک، رشد تا ۳۰ نیروی متخصص، افت تا ۵ نفر و دوباره شروع مجدد. این مسیر، مثل یک کوهستان پر از قله و دره بود. واقعا سخت کسب و کاری که خودت بزرگ کرده باشی در چند سال و در چند ماه ببینی داره جلوی چشمات نابود میشه و تو هیچ کاری هم نمیتونی کنی.

درس هایی که یاد گرفتم

از این سال ها، درس های بسیاری یاد گرفتم که می خواهم با شما به اشتراک بگذارم، جوان عزیز ایرانی لطفا استفاده کن از تجربه ها:

  1. به حرف مخالفان گوش دهید، اما کورکورانه قبول نکنید.
    اطرافیان، معمولاً از سر دلسوزی با شما مخالفت می کنند. اما آنها ممکن است افق دید شما را نداشته باشند. به حرفشان گوش دهید، اما تصمیم نهایی را خودتان بگیرید.
  2. کیفیت را فدای کمیت نکنید.
    شاید در ابتدا کیفیت پایین باشد، اما باید مدام آن را بهبود بخشید. مشتریان، کیفیت را می بینند و برای آن پول می دهند.
  3. برای جذب نیرو، معیارهای اخلاقی را مهم تر از مهارت بدانید.
    مهارت را می توان آموزش داد، اما اخلاق و شخصیت، تغییرپذیر نیستند. فردی با اخلاق خوب، همیشه به رشد مجموعه کمک می کند.
  4. در بحران ها، تیم وفادارتان را دریابید.
    وقتی همه چیز خراب می شود، آنهایی که می مانند و کمک می کنند، گنج های واقعی شما هستند. قدر آنها را بدانید.
  5. همیشه یک پلن B داشته باشید.
    واقعیت گرا باشید و برای روزهای سخت، برنامه جایگزین داشته باشید. این کار، از سقوط کامل شما جلوگیری می کند.
  6. از شکست ها درس بگیرید و تکرار نکنید.
    هر شکست، یک معلم بزرگ است. اشتباهات را تحلیل کنید، از آنها یاد بگیرید و مطمئن شوید که دوباره تکرار نمی شوند.
  7. خدا را از معادلاتتان قرار دهید.
    این مهم ترین درسی است که گرفتم. هر چقدر هم که برنامه ریزی کنید، اگر توکل به خدا نباشد، مسیر کامل نمی شود.

شعار همیشگی من

«هیچ کاری نشدنی نیست.» این جمله را با تمام وجود باور دارم. ممکن است شرایط سخت باشد، ممکن است همه چیز علیه شما باشد، اما اگر ایمان داشته باشید و تلاش کنید، هیچ چیزی غیرممکن نیست. من بعضی وقت ها از بچه ها میپرسم میگم میتونی این کار کنی دوست دارم بگه بررسی میکنم ببینم میشه و سعی میکنم انجامش بدم ولی کسی که میگه نمیشه انقدر عصبانی میشم که میخواهم همون لحظه اخراجش کنم.

پیام به شما که تازه شروع کردید

اگر در ابتدای راه هستید، بدانید که مسیر شما هم مثل مسیر من، پر از چالش خواهد بود. اما نترسید. این چالش ها، شما را قوی تر می کنند. هر شکستی، یک قدم به موفقیت نزدیک ترتان می کند. ولی اگر تحمل ریسک ندارید و استرس میتونه شمارو بهم بریزه اول روی رشد فردی خودتون کار کنید و بلافاصله وارد کسب و کار نشوید که چرا شمارو زمین میزند. صبور باشید، یاد بگیرید، توکل کنید و هیچ وقت دست از تلاش برندارید.

معرفی پرسنل و همکاران محمدامین عابدی

کلام آخر محمدامین عابدی

این مسیر، از یک اتاق کوچک در یک محله معمولی شروع شد و به یک آژانس معتبر با تیمی حرفه ای تبدیل شد. در این مسیر، روزهای سخت زیادی بود، شب های بی خوابی، ناامیدی ها و حتی فکر تعطیلی. اما چیزی که باعث شد امروز اینجا باشم و این مقاله را بنویسم، ایمان به خدا و باور به توانایی های خودم بود.

اگر امروز این مقاله را می خوانید، بدانید که هر کسب وکار موفقی، روزهای سختی را پشت سر گذاشته است. تفاوت در این است که برخی تسلیم می شوند و برخی با توکل به خدا، به مسیر خود ادامه می دهند. شما هم می توانید. فقط کافی است شروع کنید و هیچ وقت دست از تلاش برندارید.

 

مقالات من

بدون دیدگاه

هیچ دیدگاهی ثبت نشده است.