روایت محمدامین عابدی از مهسا امینی تا جنگ تحمیلی

روایت محمدامین عابدی از مهسا امینی تا جنگ تحمیلی 12 روزه تا جنگ رمضان

سلام، من محمدامین عابدی هستم. مدیرعامل شرکت «پردیس شگفت پارس جنوب»، صاحب برندهای «پلاسینگ»، «نیکس فایل» و «ملی هاست». سال هاست که در فضای کسب وکار دیجیتال کشور نفس می کشم و با تیمی از جوان های بااستعداد همکاری دارم. اگر دوست داشتی تیم خوب منو بشناسی و افرادی که منطقی فکر میکنن، پیشنهاد میکنم یه سر به صفحه همکاران محمدامین عابدی بزن حالا بخوام بگم اما این سال ها، سخت ترین چالش ها را نه در بازار و رقابت، که در مدیریت ذهن ها و احساسات تجربه کرده ام. چالش هایی که ریشه در باورها، دوگانگی های سیاسی و حوادث تلخ و شیرین این سرزمین داشت. در این مقاله، نه از منظر یک تحلیلگر سیاسی، بلکه از چشم انداز یک کارآفرین که هر روز با نسلی درگیر است که بین آرمان های شخصی و واقعیت های جمعی سرگردانند، روایت خود را می نویسم. روایتی از روزهایی که تیم کاری ام، بیش از آنکه نیاز به دستور کار داشته باشد، نیاز به همدلی و درک متقابل داشت.

فصل اول: سایه ی مهسا امینی بر دیوارهای شرکت (۱۴۰۱)

همه چیز از پاییز ۱۴۰۱ شروع شد. فضای کشور ملتهب بود و این التهابات، سایه اش را روی محیط کار ما هم انداخت. تیم ما متشکل از جوان هایی با سلایق مختلف بود، اما پس از آن رویدادها، یک شکاف عمیق ایجاد شد. کارکنان جدیدی که وارد مجموعه می شدند، حتی بدون آنکه یک کلمه سیاسی حرف بزنند، با چهره هایی عبوس و گرفته پشت میزهایشان می نشستند. گویی در ذهنشان این سوال شکل گرفته بود که: «چرا باید برای کسی کار کنم که طرفدار این نظام و رهبر است؟»

این نگاه، به یک نبرد خاموش تبدیل شد. برخی از همکاران، تعهدات کتبی شان را به گونه ای انجام نمی دادند که انگار عمداً به دنبال پایان همکاری بودند. آنها می خواستند من را به نقطه ای برسانند که خودم بگویم: «دیگر نیایید!» و این اتفاق افتاد. در آن روزها، من متوجه شدم که نارضایتی سیاسی، چگونه می تواند به «بیماری تنبلی اداری» و «بحران انگیزه» در یک تیم تبدیل شود. دیگر برایشان مهم نبود که پروژه چیست؛ مهم این بود که با چه کسی هم صدا هستند.

فصل دوم: از شهادت رئیسی تا روی کار آمدن پزشکیان؛ رکود و ناامیدی

زمان گذشت. شهادت آیت الله رئیسی بهترین رئیس جمهور ایران از نظر اینجانب، تلاطمی تازه به همراه آورد و با انتخابات زودهنگام، دولت جدید روی کار آمد. درست قبل از این تغییرات، کسب وکار ما اوج داشت. گردش مالی حساب های شرکت در زمان آقای رئیسی، رکوردهای خوبی را ثبت می کرد. اما با تغییر دولت و فضای اقتصادی جدید، کسب وکار ما هم مثل خیلی از مجموعه ها، با یک «رکود سنگین» مواجه شد. مجموع گردش مالی یک ماه در دولت جدید (پزشکیان)، به اندازه ی یک روز از دوران قبل هم نمی رسید. و بیشتر از جیب هزینه میکردیم.

من هر روز با بچه های شرکت جلسه می گذاشتم و می گفتم: «بچه ها، ناامید نشوید. این موج می گذرد، کارتان را ادامه دهید.» اما متاسفانه، این حرف ها که از دهان من (به عنوان کسی که به نظام اعتقاد دارد) خارج می شد، نه تنها امید نمی آفرید، که عصبانیت آنها را بیشتر می کرد. آنها تشنه ی همدردی نبودند؛ آنها می خواستند با کسی حرف بزنند که مثل خودشان فکر کند و وضعیت را «بحران» توصیف کند، نه یک «موج گذرا».

فصل سوم: جنگ ۱۲ روزه و خداحافظی های تلخ

تا اینکه به جنگ ۱۲ روزه رسیدیم. اینترنت کشور به صورت نیمه بند و قطع و وصل می شد. ما از همکاران خواستیم که از منزل کار کنند تا بتوانیم از این بحران عبور کنیم. اما پس از آتش بس، متاسفانه تعدادی از همکاران دیگر تمایلی به بازگشت نداشتند. دلیلشان صریح بود: ما از کشور و نظام حمایت می کردیم و این با باورهایشان همخوانی نداشت. ولی من ارتباط خودم باهاشون قطع نکردم مثل یک برادر بزرگتر یا یک رفیق صمیمی سعی کردم همچنان باهاشون همراهی کنم.

تلخ ترین لحظات من، وقتی بود که این همکاران در حال خداحافظی، قضاوت هایی درباره ی من می کردند که در تمام طول همکاری، تنها در حد یک ناهار ساده با من برخورد داشته بودند. قضاوت هایی بی جا و کلیشه ای که در ذهنشان ساخته بودند و حالا در لحظه ی رفتن، آن را بر زبان می آوردند. برای من روشن شد که ما نه تنها در فضای مجازی، که در محیط کار نیز دچار «افسانه سازی» از یکدیگر شده ایم. آنها من را به اندازه ی یک کاراکتر شبکه های اجتماعی می شناختند، نه به اندازه ی یک مدیر که روزهای سخت و خوب را با آنها تقسیم کرده بود.

فصل چهارم: اسفند ۱۴۰۴؛ جنگ تحمیلی و فروپاشی اعتماد

و رسیدیم به ۹ اسفند ۱۴۰۴؛ روزی که جنگ تحمیلی جدیدی بر کشور تحمیل شد. قطعی اینترنت، اغتشاشات دی ماه و جو بی ثباتی، ضربه ی نهایی را به تعهدات مالی ما زد. ما نتوانستیم به وعده های مالی ای که به تیم داده بودیم، عمل کنیم. از همه عذرخواهی کردیم و خواهش کردیم که صبور باشند و مبالغ را به صورت تکه تکه دریافت کنند. ولی متاسفانه اینجوری بود که این موضوع به ما چه ربطی داره، عجیب اینجا بود که وقتی بحث از خسارت رسیدن به اموال مردم میشد خیلی روشنفکرانه میگفتن برای آزادی باید بها پرداخت کرد ولی همین که این رسیدن به آزادی قرار بود گریبان خودشان را بگیرد میگفتن به ما ربطی ندارد.

بعد از وصل شدن اینترنت، تازه چالش جدید نمایان شد: دوگانگی های فضای مجازی، به جان شرکت افتاده بود. آنهایی که مخالف نظام بودند، از حمله آمریکا و اسرائیل خوشحال بودند و بر این باور که «نظام تغییر خواهد کرد». من به آنها می گفتم: «خیالتان راحت، این نظام ماندنی است.» اما آنها با خوش باورانه ترین حالت، منتظر تحقق مدینه فاضله ی خود بودند.

اما ناگهان، مذاکرات اسلام آباد وسط میدان آمد و هر دو جناح (هم موافق و هم مخالف) ناراحت شدند! این نقطه ی عطفی بود که ما در ساعات ناهار، توانستیم با هم گفت وگو کنیم و بفهمیم که همه در یک کشتی نشسته ایم. پس از آتش بس و بی نتیجه ماندن مذاکرات، نوبت به ما رسید که بگوییم: «باید جواب دشمن را بدهیم تا دیگر جرأت حمله نداشته باشد.» و اینجا بود که همان دوستان مخالف نظام، یک باره یادشان افتاد که ما به امنیت نیاز داریم. یادشان افتاد که اگر حمله شود، بیکار می شوند و اینترنت قطع می شود. بازهم دوگانگی و دوقطبی.

فصل پایانی: پیام به مدیران و کارآفرینان؛ ما باید روشنگر باشیم

این تجربه ی چندین ساله، یک حقیقت بزرگ را به من آموخت: دوقطبی های سیاسی، فقط به کف جامعه ضرر نمی زند؛ به پیکره ی کسب وکارها هم رخنه می کند. وقتی یک مدیر انقلابی نتواند با نیروی خود تعامل کند، یا وقتی یک نیروی مخالف، مدیرش را درک نکند، بازنده ی اصلی «کار و تولید» است. من امروز بیش از هر زمان دیگری به سخن رهبری معتقدم که فرمودند: «هر اتفاقی دارد می افتد، شما جوانان کار خودتان را انجام دهید و ناامید نشوید.»

ما در «پردیس شگفت پارس جنوب» و برندهای «ملی هاست» و «نیکس فایل»، تصمیم گرفته ایم که سهم اندکی در روشنگری داشته باشیم. نه با شعار، بلکه با عمل. ما باید به جوان هایی که مغزشان با محتوای شبکه های ماهواره ای مثل ایران اینترنشنال، بی بی سی و من وتو خورده می شود، ثابت کنیم که «امید» در کار و تلاش برای این سرزمین است، نه در انتظار برای تغییرات بیرونی.

نتیجه گیری؛ از یک برادر به همه برادران و خواهران

این روایت را نوشتم تا هم عقیده ی خود را با خودم مرور کنم و هم به همه بگویم که دوقطبی ها، حتی بین یک برادر و خواهر هم نفوذ می کند. اما ما به عنوان مدیران، به عنوان کسانی که چرخ اقتصاد را می چرخانیم، وظیفه ای سنگین تر از بقیه داریم: واسطه ی اتصال نسل ها و اندیشه ها باشیم، نه دیواری برای جدایی آنها. ما در سخت ترین شرایط کنار هم ماندیم و از این به بعد هم، با عزمی راسخ برای ساختن ایران، ادامه خواهیم داد. بعد 1401 همونایی که قهر کرده بودن بخاطر اعتقاد بدون پشتوانه بعد از فراموشی باز یاد ما کردن و برای استخدام پیام دادن و من چیکار کردم یک موضوع شخصی هست …

مقالات من

بدون دیدگاه

هیچ دیدگاهی ثبت نشده است.